المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
43
مروج الذهب ( فارسى )
« از نزار » گفت : « نزار چگونه بود ؟ » گفت : « در حمله ، دشمن را بهم مىپيچيدند و در مقابله در هم ميدريدند . و چون از ميدان ميرفتند ، راهها را مىبستند . » گفت : « از كدام فرزند نزارى ؟ » گفت : « از ربيعه » گفت : « ربيعه چگونه بود ؟ » گفت : « حمايل شمشيرش بلند بود و بندگان را دستگيرى ميكرد و در نقاط زمين خيمه ميافراشت » گفت : « از كدام فرزند اوئى ؟ » گفت : « از جديله » گفت : « جديله چگونه بود ؟ » گفت : « بهنگام ستيز شمشيرى بران و بهنگام بخشش ابرى سود بخش و در هماوردى شعلهاى فروزان بود . » گفت : « از كدام فرزند اوئى ؟ » گفت : « از عبد القيس » گفت : « عبد القيس چگونه بود ؟ » گفت : « گشاده دست و بخشنده و سپيد روى بود . هر چه داشت به مهمان ميداد و در طلب آنچه نداشت نبود . غذاى بسيار داشت و مردى پاكيزه بود و نسبت بمردم چون باران آسمان بود . » گفت : اى ابن صوحان واى بر تو ديگر براى اين طايفهء قريش افتخار و مجدى باقى نگذاشتى . » گفت : « اى پسر ابو سفيان چرا ، به خدا براى آنها افتخارى گذاشتهام كه خاص آنهاست . سپيد و قرمز و زرد و بور و تخت و منبر و حكومت ، تا روز محشر از آنهاست و چرا چنين نباشد كه در زمين نشانهء خدا و در آسمان ستارگان اويند » . معاويه خرسند شد ، و پنداشت كه سخن وى شامل همهء قريش است و گفت : « اى پسر صوحان ، راست گفتى همين طور است . » صعصعه مقصود او را ندانست و گفت : « تو و قومت در اين ميانه سهمى نداريد ، كه از چراگاه و آبشخور دور افتادهايد » گفت : « اى پسر صوحان واى بر تو براى چه ؟ » گفت : « واى بر اهل جهنم باد ، اين فخر خاص بنى هاشم است . » معاويه گفت : « برخيز » و او را بيرون كردند . صعصعه گفت : « راستگوئى حكايت تو مىكند نه تهديد . پيش از محاوره مشاجره نبايد كرد . » معاويه گفت : « بىجهت نيست كه قومش او را سرورى داده - اند ، به خدا دلم ميخواست از تبار او باشم . آنگاه رو به بنى اميه كرد و گفت : « مرد بايد چنين باشد . »